نشریات دانشجویی دانشگاه پیام نور حسن آباد
حسین بیش از "آب" تشنۀ لبیک" بود، افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشان مان دادند و بزرگترین درد او را تشنگی معرفی کردند !!!! ( دکتر شریعتی ) دکتر شریعتی : دموکراسی می گوید : رفیق ٬ حرفت را خودت بزن ٬ نانت را من می خورم ! مارکسیسم می گوید : نانت را خودت بخور ٬ حرفت را من می زنم ! فاشیسم می گوید : نانت را من میخورم ٬ حرفت را هم من می زنم ٬ تو فقط برای من کف بزن ! اسلام حقیقی می گوید : نانت را خودت بخور ٬ حرفت را هم خودت بزن ٬ من برای اینم که به حق برسی ! اسلام دروغین می گوید : تو نانت را بیاور بده به ما ٬ ما قسمتی از آن را جلویت می اندازیم و تو حرف بزن ....... اما درآخر حرفی که ما می گوییم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به کلِّ زمین و همه. آسمان تنی چند از ساکنانش رفیق ز مریم چه گویم که من با زبان ( شاعر محترم : جناب اقای احسان هاشمی ) چند قانون کاربردی قانون گاو گاو سرشو میاندازه پایین و کار خودشو انجام میده، کاری نداره کسی چی میگه! از شاخش هم استفاده نمیکنه، چون بهترین شاخ زنها رفتن توی میدان گاو بازی و نابود شدند. برای مثال شما قصد داری به عیادت کسی در بیمارستان بری، بهترین راه اینه که راه خودت را بگیری و مستقیم وارد بخش بشی و به کسی هم توجه نکنی، حالا مثلا اگر از نگهبان بپرسی که "الان ساعت ملاقات هست؟" یا این که "میتونم برم تو؟" اگر هیچ مشکلی هم وجود نداشته باشه، نگهبانه برای اینکه قدرت خودشو بهت نشون بده جلوت را میگیره. این قانون در جاهایی که قوانین مسخره و دست و پا گیر داره هم کاربرد داره، یعنی خیلی موانع قانونی (یا بهتر بگم سنگ اندازیها) در مرحله آغازین کارها بیشتر جلوه میکنند، وقتی شما بیتوجه به همه آنها کارت را آغاز کردی، اکثر آنها خود به خود کنار میروند یا افراد مجبور میشن خودشونو با شما وفق بدن. قانون سگ سگی شما رو دنبال کرده و شما فقط یه قرص نان دارید، اگر کل نان را جلوش بندازید، زود میخوردش و بعدش به شما حمله میکنه، پس بهترین کار اینه که نان را تکه تکه بهش بدین تا زمانی که به جای امنی برسید. مثلا میدانید که طرح یک پروژه یک ماه طول میکشه، اما اگر به کارفرما بگویید یک ماه، شاکی میشه و فحش میده، شایدم رفت و کار را داد به یکی دیگه، پس کار را در چند مرحله بهش تحویل میدهید. مثلا هفته اول سایت پلان، به همراه پلان اولیه، هفته دوم پلان نهایی و الا آخر! اینطوری طرف شاکی نمیشه که هیچ، کلی هم ذوق میکنه که تو جریان پیشرفت کار قرار داشته!
قوانین خر قانون اول: هرگاه خری در یک کنج مثلث و منبع غذا در کنج دیگری باشد، خر مورد نظر همیشه مسیری را طی میکند که از یک ضلع مثلث میگذرد. نتیجه گیری: در دبیرستان میگفتند که این یعنی خر هم میفهمه که اون راه نزدیکتره، اما در اصل اینه که همیشه کوتاهترین راه، بهترین راه نیست و فقط خر کوتاهترین راه را انتخاب می کنه! قانون دوم: هرگاه خری در فاصله مساوی بین دو منبع غذایی قرار گرفته باشد. آنقدر بین انتخاب نزدیکترین منبع تردید میکند و به سمت هیچکدام نمی رود تا از گرسنگی بمیرد! نتیجه گیری: خیلی وقتها تصمیم گیری بین دو یا چند گزینه در نتیجه عمل تاثیر چندانی نمیگذارد، پس تا فرصت نگذشته سریعتر تصمیمگیری کنیم. قانون سوم: هرگاه در مسیری دو خر از روبرو (شاخ به شاخ) به یکدیگر برسند، و مسیر به قدری تنگ باشد که این دو باید کمی از وسط جاده کنار رفته، به دیگری راه بدهند تا بتوانند رد شوند، هیچکدام از خرها از جای خود تکان نمیخورند. نتیجه گیری: خیلی وقتها برای رسیدن به نتیجه مطلوب بایستی به طرف مقابل امتیاز بدهید، به بازی "بُرد ـ بُرد" بیاندیشیم، سیاستمدار باشیم، دور از جون و بلا نسبت شما، خر نباشیم! هرچه بادا باد ! امشب من به می لب میزنم ، دم زنان نام خوش حیدر میزنم ، می که ما می گوییم الطاف علی است ، مستی این می فقط یک یا علی است . یک هزار آینه از جنس دعا ، در شب عید خدا ، همه تقدیم شما این عید بزرگ امامت ، عدالت ، وحدت و حقانیت بر تمام شیعیان جهان مبارک باد . روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ... یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای! یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت! یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد! یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!! یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت! یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد! یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند! یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است! یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!! روزی یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش میپرسه : پدر جان ! لطفآ برای من بگین سیاست یعنی چی ؟ پدرش فکر میکنه و میگه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی . تو خونه من حکومت هستم چون همه چیز رو من تو خونه تعیین می کنم ... مامانت جامعه هست چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه ... کلفت مون ملت فقیر و پابرهنه هست چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره ... تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی ... داداش کوچیکت هم که دو سالش هست نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی. پسر کوچولو نصف شب با صدای گریه برادر کوچیکترش از خواب می پره . میره به اتاق برادر کوچیکترش و میبینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و پا میزنه . میره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار میکنه مادرش از خواب بیدار نمیشه . میره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه اما میبینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده .... ؟؟؟ میره سر جاش و می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار میشه. فردا صبح باباش ازش می پرسه : پسرم ! فهمیدی سیاست چیست ؟ پسر میگه : بله پدر . دیشب فهمیدم که سیاست چی هست . سیاست یعنی اینکه حکومت روی ملت فقیر و پابرهنه سواره در حالیکه جامعه تو خواب عمیقی فرورفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمیتونه جامعه رو بیدار کنه در حالیکه نسل آینده داره توی خرابی خودش تقلا میکنه !!!!!!!! برای اینکه خودتونو به یه پسر خفن امروزی تبدیل کنید کارای زیر رو مرحله به مرحله انجام بدید اول میرید از تو اتاق خواب مامان جون یواشکی موچین و چند تا کرم بر می دارید . بعد از رو یکی از عکسای مامان ابروهاتونو درست می کنید . چون ابروی بیشتر پسرارو با پاچه ی بز پیوند زدن درنتیجه باید نصف ابرو رو بردارید به طور خیلی ضایع هر چی ضایع تر بهتر . بعد یه تیغ بر می دارید ۲-۳ تا خط عمودی میندازید تو ابروهاتون که مثلا آره داداش ما این کاره ایم و تو دعوا وقتی داشیم یکی رو از ساختمون پرت می کردیم این بلا سرمون اومده حالا با استفاده از تف و چسب مایع و روغن لادن و اتو مو موهاتونو رو به هوا نگه دارید.هر قسمت از مو به یک سمت بره . ضایع ترین مدلی که می تونیدو درست کنید تا بیشتر خوشگل شین . یا می تونید دستتونو بکنید تو پریز برق تا زود زود موهاتون درست شه . بعد برید و یکی از تی شرتایی که ماله کوچیکیاتون بوده رو بیارید(هر چی کوچیک تر بهتر)یه اسکلتی چیزی روش بکشید . حالا کم کم سعی کنید تی شرتو تنتون کنید (تو می تونی , تو می تونی , آفرین سعی کن آفرین حالا کفشاتونو بردارید و تا می تونید با ماژیک روش حروف انگلیسی و چرت و پرت بنویسید چند جاشم پاره کنید.خیلی خوب شد ایول بپوشیدش . هر چی انگشتر و گردنبند پیدا می کنید به خودتون آویزون کنید . چند تا عکس حشره مشره هم (مثل سوسک و خرچنگ و عنکبوت و...) رو بازوتون بکشید و چند تا پیکسل با طرح های ضایع هم به سر تا پاتون وصل کنید(می تونید از ساق هم استفاده کنید تا ضایع تر شید) . بعد یه عینک آفتابی که ۵ برابر چشماتونه رو بزنید راستی آدامس یادتون نره حداقل ۱۲ تا آدامس بندازید تو دهنتون و به حالت ضایع بجویدش !!! پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند». تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تنها یکی از مردان دانا گفت : شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آخرهای یک شب، پسر شاه خوشحال شد پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، (۱۸۷۲) دکتر علی شريعتی انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است: ١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند. ــــ عمده آدمها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند. ٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند. ــــ مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويتشان را به ازای چيزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصيتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآيند. مرده و زندهشان يکی است. ٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند. ــــ آدمهای معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم. ٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند. ــــ شگفتانگيزترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم، باز ميشناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت میکنيم و غرقه در حضور آنان مست میشويم و درست در زماني که میروند يادمان میآيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد. به نظر خودتون شما تو کدوم گروه از آدمها از دید دکتر هستید ؟!؟ دوازده قرن است كه نام تو تاج افتخار ايرانيان است . و آفتاب ولادتت هر ساله ميليون ها دل با محبت را از جاي جاي زمين به سوي تو مي كشاند ... اين فخر ابدي پايدار باد و سايه ات بر سر ما مستدام ...عيد بر عاشقان مبارك پي نوشت : راستش وقتي فهميدم مهشيد رفته مشهد يه كمي ته دلم بهش حسوديم شد ! ( غبطه ) اما وقتي بهش اس ام اس زدم و التماس دعا گفتم و ازش واستم جامون نائب الزياره باشه يه كم آرومتر شدم و در عوض امشب خوشحالم كه افتخار آپديت كردن وبلاگ توي اين شب قشنگ نصيب من شد ! مهشيد جان خوش به حالت ... سعادت داشتي خانومي با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کردو با دستان لرزان نامه رو خوند: پدر عزیزم،با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم.من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم،چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو را بگیرم. من احساسات واقعی رو با سارا پیدا کردم،او واقعا معرکه است،اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت،به خاطر تیز بینی هاش،خالکوبی هاش،لباس های تنگ،موتور سواریش و به خاطر این که سنش از من خیلی بیشتره! اما فقط احساسات نیست پدر اون حامله است.سارا به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم.اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم بری زمستون.ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. سارا چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماری جوانا واقعا به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن،برای تمام کوکائینیهاو اکستازی هایی که می خوان. در ضمن دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و سارا بهتر بشه.اون لیاقتشو داره. نگران نباش پدر من دیگه ۱۵ سالمه و میدونم چطور از خودم مراقبت کنم.یک روز مطمئنم که برای دیدنتون بر می گردیم،اون وقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی . با عشق پسرت، جان پاورقی: پدر ، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست،من بالا هستم تو خونه تامی،فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. هر وقت برای اومدن به خونه امن بود بهم زنگ بزن دوستت دارم،جان از راه دوری دارم برایت آرزویی ستاره های خوشبختی و شراب ناب و مستی آن (خوشبختی) تا ابد و هر روز این (شراب) برای امروز چند مصرع از شعر تئودور فونتانه:Theodor Fontane روز ۲ آبان سالروز تولد دوست عزیز و شیطون و بامحبتمون یعنی جناب اقای ارشیا مهدوی مبارک !!!!!!! از طرف ما دوستاتون یک سبد گل رز و یک اسمون ستاره تقدیم شما . تصور کنید حساب بانکی دارید که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واریز می گردد و شما فقط تا آخر شب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید چون آخر وقت حساب شما خود به خود خالی می شود . در این صورت شما چه خواهید کرد ؟ البته که سعی می کنید تا آخرین ریال را خرج کنید! هر یک از ما یک چنین حساب بانکی داریم ؛ حساب بانکی زمان! هر روز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانیه واریز و تا پایان شب به پایان می رسد . هیچ برگشتی در کار نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود. ارزش یک سال را دانش اموزی که مردود شده ، می داند. ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا اورده ، می داند. ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند. ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد. ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده . ارزش یک ثانیه را آن که از تصادفی مرگبار جان به در برده ، می داند. باور کنیدهر لحظه گنج بزرگی است ! گنجتان را آسان از دست ندهید! به یاد داشته باشید: زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند! فراموش نکنید: دیروز به تاریخ پیوست. فردا معما است. و امروز هدیه است! اطمينان : يك روز همه روستاييان دريك روستا تصميم گرفتند كه براي آمدن باران دعاكنند،درروز موعود همه گرد آمدند. اعتماد : اعتماد بايد شبيه احساس كودكي باشد كه اورا به هواپرتاب مي كنيد و او مي خندد زيرا مي داند كه شما او را خواهيد گرفت. اميد : 
تو گر بنگری نشنوی اینچنان
که اسمش فشافویه در راه قم
شوی بار ِ اول به راهش تو گم
اگر تیز باشی و زیرک چو من
بیابی در آن کوه و تیه و دمن
مکانی پر از مورچه و خرخاکی
که هر یک ز هیکل به مثل ِ راکی
که در بینشان گاه و بی گاه ، اِی
تو می بینی انسان. مپرسم که کی
به ظاهر که هستند دانش پژوه
به دنبال علم ، آن طرف ، پشت کوه
که این دوستی از ته ِ دل عمیق
یکی اسم، فرهاد و رسمش شجاع
که کوه ِ مرامش بلند ارتفاع
چه بسیـــار خوشحال و بسیــــار شاد
(همیشه به خنده شود از تو یاد)
و این جاست نزدیکِ قبر کلین
بگفتم واسه قافیه با (حسین)
که غوغاست قدّش برای همه
بگویم دومتر بلکه گویی کمه
درستش زدی حدس تو ای هوشــــیار
همان خسروی ، مردِ این روزگار
که روحش لطیف است و بسیار ناز
سخن گفتنش دلنشین همچو ساز
یکی هست سخن گفتنش بی هراس
ز نیش زبانش همه آس و پاس
ولی بی حضورش یه چیزی کم است
به راستی که بی ارشیا ماتم است
ز (کانون) و آغاز آن بشنو حال
که از روز ِ اول شده چند ســـال
بدیدم مجید و همه دوستان
که آغاز کردند رهِ پادیان
امیرک همان مردِ بی ادعا
که انگار با مهره. مار و دعا
به سرعت دل عاشقان را ربود
شود کور چشمِ بخیل و حسود
ز قلک شروع کرد و این روزها
به شعرش زده طعم آن سوزها
ز مرگ و نبودن کنون دم زند
به وبلاگ خود طعم ماتم زند
یکی دیگر از مردمان غیور
همان پاتریس است پر از حال و شور
یکی (خوش روش) نسترن نام ِ او
وب ِ پادیان زنده با گام ِ او
توانم که هرگز کنم وصف آن
نویسنده و شاعر و با جنم
الهی که از وی بود دور غم
همه، رنگ ِ وبلـــاگهاشان سیــــاه
به جز یک دو تا، با کمی سوز و آه
الهه، رفیق ِ همان پورامیر
بوَد سبک ِ وبلاگ ِ وی بی نظیر
رزیتای همتای رز ِ عزیز
الهی شود دشمنت ریـــز ریــــز
ز شور و ز حال و ز عشقت همه
دوصد بار هم باز گویم کمه !
ز مهشید آخر چه گویم خدا ؟!
همان که زنندش (صفدر) صدا
خدایی که سرشار ز خلاقیت
الهی همیشه تنت عافیت
خلاصه فشافویه ای های ما
پر از عشق و حال اند و شور و صفا![]()
![]()
![]()

:
آب زررررشک
(حالا خوبه شلوارشونم نمی تونن بکشن بالاها ادعای دعوا کردنم می کنن) . بعد کرمارو قاطی می کنید یه چیز مزخرفی در میاد اونو بمالید به صورتتون تا پوستتون یکم از حالت اسکاچی در بیاد . (البته قبلش ریشو میشو سیبیلو بزنید بهتره )
.

) . آهااا حالا یقه ی تی شرتونو تا سر نافتون پارههههههه کنید و دقت کنید که شکمتون باید از زیر تی شرت بزنه بیرون ![]()
![]()
!!!
حالا یه شلوار کهنه و کوچیک و پاره پوره از تو انباریتون پیدا کنید چند جاشو بسوزونید و سوراخ کنید بعد بپوشیدش ولی لازم نیست به خودتون زحمت بدید زیاد بالا بکشیدش تا ۴ انگشت بالای رون بسه...(ای بی ادب چرا داشتی امتحان می کردی که کجا می شه ؟؟!؟!؟ )
حالا شلوارتون یکم بکشید پایین تر دستاتونو بکنید تو جیبتون . آفرین حالا آماده ی قدم زدن تو خیابون شدید!خوش بگذره !
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت !!!.
لئو تولستوی 


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اما تنها يك پسربچه با خود چتر به همراه آورده بود، اين يعني اطمينان!
به خدااعتماد كنيد به خود اطمينان داشته باشيد و هرگز اميدتان را از دست ندهيد.
نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت
11:41 توسط مهشید صفدرنژاد| |
نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت
0:24 توسط مهشید صفدرنژاد| |
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت
20:45 توسط مهشید صفدرنژاد| |
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت
16:39 توسط مهشید صفدرنژاد| |
نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت
18:28 توسط مهشید صفدرنژاد| |
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت
12:48 توسط مهشید صفدرنژاد| |
نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت
12:25 توسط مهشید صفدرنژاد| |
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت
21:43 توسط مهشید صفدرنژاد| |
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت
18:59 توسط مهشید صفدرنژاد| |
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت
16:20 توسط مهشید صفدرنژاد| |
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت
23:12 توسط رزیتا فلاح| |
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود،با تعجب دید که تخت خواب کاملا مرتب و همه چیز جمع و جور شده.یک پاکت هم روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود "پدر".
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت
13:25 توسط مهشید صفدرنژاد| |
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت
23:41 توسط مهشید صفدرنژاد| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت
16:17 توسط مهشید صفدرنژاد| |
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت
19:48 توسط مهشید صفدرنژاد| |


